مؤلف مجهول

48

هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى )

نهايت خوبى ، بيت ماه را شرمندگى زان پيكر چون آفتاب * آفتاب از انفعالش ذره‌سان در اضطراب [ خبر از شهناز و سلمك ] كيفيّت احوالش پرسيدم . گفت مرا ماهور مىگويند و فرزند ديار [ 141 الف ] زابلم و مدّتى بود كه به قلم خيال رقم سفر و جهان‌گشتگى بر صفحهء خاطر مىكشيدم و در عالم تخيّل از جام جهان‌پيماى جرعه‌اى مىچشيدم ، تا آن‌كه عاقبت به منزل مراد رسيدم و متوجّه وطن مألوف گرديدم . بعد از آن‌كه تقرير كماهى حال خود نمود شمّه [ اى ] از حالت ملالت من استدعا فرمود . فقير هم آغاز و انجام احوال ظاهر كردم و جواهر اسرار خزانهء دل را كه در صندوق سينهء بىكينه داشتم در ميان آوردم . برخاست و مرا دربرگرفت و گفت بسى اشتياق ملاقات تو در خاطرم بود ، به حمد الله تعالى كه نگارين مقصود من از پردهء اميد روى نمود . بيت اى كه وصل تو مراد دل من بود مدام * شكر لله كه رسيدم به مراد دل خويش اما چنان خبر يافته‌ام كه شهناز كه حاكم قلعهء كردانيه است از پى تو كس فرستاده كه تو را بازگرداند و آن‌كس در غايت پيچانى . . . « 1 » مصرع « 2 » از خم پيچان كمندش نيست اميد نجات و سلمك در آن مقام است . البته تو را پيدا ساخته بازگرداند .

--> ( 1 ) . كذا ، شايد كلماتى افتادگى دارد . ( 2 ) . اصل : بيت .